لا لبیک!
به نقل از مالک بن انس:
امام صادق را در مدینه معلم می شناختند و زاهدی خدا ترس. تا آن روز هزاران شاگرد در مکتب خود پرورانده بود و ستون های ترک خورده ی اسلام را دوباره ترمیم کرده بود.
یک سال با امام به مکه رفتیم. جمعیت موج می زد و کعبه تمام قد در برابرمان قد علم کرده بود. از شکوه این خانه ی سنگی و صاحب خانه نفس در سینه ها حبس می شد.
همه می خواندند:
« لبیک، اللهم لبیک...»
دیدم صدای مولا نمی آید.
نگاهش کردم دیدم آنچنان می لرزد که نزدیک است از مرکب به زمین بیفتد.
« آقا جان! لبیک بگو»
سکوت.
« آقا جان شما آخر باید لبیک بگویی»
اشک از چشمان ماه جاری شد.
« چگونه بگویم لبیک در حالی که بیم دارم خدایم در پاسخ بگوید: لا لبیک، لا سعدیک 1...»2
***
به نقل از ابن خنیس:
شبی بارانی بود از محله ای رد می شدم. باران زمین را خیس کرده بود. روی زمین انگار کسی را دیدم... چشم تنگ کردم... آه! امام صادق (ع) روی زمین نشسته بود و با دست دنبال چیزی می گشت.
ناگاه صدایم زد.
« ابن خنیس بیا و در یافتن چیزی به من کمک کن»
زانو زدم.
« دنبال چه می گردی قربانت گردم؟»
-تکه نانی بر زمین افتاده است.
- برای که می بردید؟
-ظله ی بنی ساعده.
می دانستم مولایم هر شب قرص نانی زیر بالش هر کدام می گذاشت. دلم راضی نبود.
-آخر مولا جان آنها از شیعیان شما نیستند...
نگاهی به من انداخت که تا عمق وجودم لرزید. دهان به سخن باز کرد و چنین گفت:
« اگر از شیعیان ما بودند، بیش از این می کردیم...»3
1. درود بر تو نباشد. خوش نیامدی.
2. بحار الانوار/ ج27
3. بحار الانوار/ ج 47
در این وبلاگ شما میتوانید نشنیده های دینی را ببینید و همچنین پاسخ مسایل شرعی خود را بگیرید
بازدید دیروز : 24
کل بازدید : 13435
کل یاداشته ها : 59
سلمان